|

تمام شعرهایم را
بابت اجاره قلبت دادم
چشمهای خیسم را
به لانه پرستو های کوچ کرده آویختم
تا شاید
قاصدکی از دور ، خبر بازگشت تو را برایم ارمغان بیاورد
دعا از دست من خسته شد
و اجابت از دست من می گریزد
و گرنه
اینهمه نذر که من ، به ساق سیمین ستاره ها
در دامن پرچین شبها دخیل بسته ام
تو را نیمه شبی
به من باز می گرداند
فرشته ها غمگین به من می نگرند
و سر در بالهایشان فرو می کنند
خدا ، عاشقانه به اشکهایم لبخند می زند
اما از هیچ کس کاری بر نمی آید
همه چیز را به من می دهند
جز تو را!
|